امروز صبح، تهران مهمان ترانه های سخاوتمندانه باران است.
در گوشم ترانه ات را آرام زمزمه کن
تا هزاران بار عاشق شوم ...

لذت 1
ترس از شکست هرگز به این معنا نیست که مشکل از شماست.رویاهای بزرگ و ترسناک داشتن نیز به این معنا نیست که شما مشکل دارید. بلکه بدین معناست که شما انسانی کاملا طبیعی و سالم هستید.
ترس از شکست و ترس از تعقیب رویاها و آرزوها کاملا طبیعی و سالم است.اما هنگامی که رویاهایی دارید، اما برای تحقق آن ها قدمی بر نمیدارید یا اقدامی نمی کنید و اجازه می دهید که این گونه ترس ها شما را فلج کرده و از پا بیندازد ، آنگاه این الگوها ، الگوهای سالمی نیست.
هر چه انجام کاری را به تعویق بیاندازید، بیشتر از حرکت باز می مانید.
مهم نیست که چند بار شکست بخورید و بعد از آن ندانید چه می خواهید بکنید و راه درست کدام است.مهم اینست که مایوس نشوید.این جمله ها شاید به چشمت آشنا بیاد شایدم نه ! جمله ها مربوط به کتاب "اعتماد به نفس" خانم باربارا دی آنجلس هستش که من از همین جا مراتب ارادت خودم رو خدمتشون عرض می کنم.
کتاب بسیار آموزنده و عملی و مفیدیه که خوندنشون نه تنها ضرر نداره بلکه خیلی می تونه به آدم کمک کنه.
تعریف جالبی که از اعتماد به نفس میده، حالت های روانی آدم رو کاملا می دونه، همش ذوق زدت می کنه. و می بینی که بعضی جاها چقد اشتباه فک می کردی و فک می کردی مشکل خودتی و بعد با این کتاب می بینی که کاملا نرمالی!
نکاتی رو اشاره می کنه که خیلی وقتها نسبت بهشون بی اعتنا هستیم و نمی دونیم چقد داریم به خودمون ظلم می زنیم.
به نظرم کتابی حرفی برای گفتن داره و مفیده که یکهو عین بادکنک بادت نکنه، بلکه ذره ذره روت کار کنه و اینقدر نرم جلو بره که خودت هم حتی نفهمی و در نهایت ببینی چقد تغییر کردی. کتاب این سبکی به نظرم تاثیرش مطمئن تر و پایدارتر. این کتاب هم به نظرم از همین تیپ کتاباس.
هم قیمت چندانی نداره و هم کوچولو موچولوه. دیگه اینکه ناشرش هم "نسل نواندیش" که همیشه با کتاباش آدم یه جوریش میشه.
منم دارم می خونم بیا با هم شروع کنیم.
لذت 2
ترس بیرون رفتن رو کم کم گذاشتم کنار و یکمی اجازه دادم نور بتابه به تنم تا سبزه تر شم.
چند روز پیش به خودم هدیه دادم و تو گرما و دهن روزه رفتم میدون انقلاب و کتاب خریدم. بالاخره هدیه ها واسه یه شخص دوست داشتنی ومهم بود:دی. واقعا لذتی بالاتر از کتاب خریدن و خوندن هم هست؟
.
.
.
بععععععله:دی.
یکی از این کتابا کتاب : پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. نویسنده : خانم عرفان نظر آهاری می باشد. انتشارات صابرین.
با این جمله ها شروع می شه :
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آنرا چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود....
بخوام برات هدیه ایی بخرم حتما این کتابه.
از همین جا هم اعلام میکنم واسه کتاب خریدن با تو، حتی تو 40یه تابستون یا 40یه زمستون موافقم.
این تو که می گم همین خودتی.
تا این پست را نوشتم پوست انداختم و این پست "سمفونی حماقت" دقیقا وصف حال من شد.
دلم می خواهد حرفهایم با منطق باشد و چشم و گوش بسته و یا از روی تعصب خاصی نباشد. دلم می خواهد همگان را در این شرایط به همین روال دعوت کنم.
یکی از دوستان ما، که اتفاقا سالهاست در یک روستای دور افتاده زندگی می کند، چند وقت پیش مطلب جالبی به من گفت. او جامعه را مانند یک خانواده می بیند.
نظرش این بود که هیچ خانواده ای حاضر نیست تا زمانی که خودش در رفاه نسبی نیست به خانواده ی دیگری کمک کند.نه اینکه نخواهد، نمی تواند.(اشاره داشت به موضع ایران درمقابل فلسطین و چند کشور دیگر).
نظرش این بود که اگر خانواده ایی ۲ روز به همسایه اش بد و بیراه بگوید، روز سوم همسایه شکم او و خانواده اش را سفره می کند.(منظورش عمیقا به رابطه ایران و آمریکا بود.)
نمی خواهم بگویم نظرات این آقا را تایید یا رد می کنم. چون نه من و نه این آقا در جایگاه سیاست نیستیم! صرفا این تمثیل ها از طرف یک شخص روستایی برایم جالب بود.
این روزها به یاد حرف این دوست افتاده ام. و اینکه بهترین مصداق برای جامعه ی ماست :
"اعضای یک خانواده "
قانون های نانوشته زیادی در همه ی خانه ها مشترک است؛ که بی توجهی هر یک از اعضا لطمات جبران ناپذیری به بدنه خانواده می زند.
برای مثال اگر عضوی اعتراض و مخالفتی با موضوعی داشته باشد و دیگر اعضا او را نادیده بگیرند یا با خشونت با او برخورد کنند، خودتان تصور کنید چه بلایی سر خانواده می آید؟
اگر پدرتان چپ و راست بی قید و شرط دستور بدهد و شما مجبور به انجام آن باشید، چه احساسی می کنید؟ آن هم با این غرور جوانی؟!
نانوشته های زیادی هست که همه ی ما سرد و گرم نچشیده ها و چشیده ها آنرا می دانیم.
هیچ کدام از ما تحمل وجود شخصیت دیکتاتور مآب، حتی در سطح خانواده ی خود را نداریم. با عضوی که خود رایی کند، شدیدا مخالفت می کنیم و از کسی که بجای همه تصمیم بگیرد، بیزاریم. حتی اگر کسی قانون خانه مان را نقض کند، کم کم از جمعمان دورش می کنیم.
همه و همه ی این نوشته ها در سطوح بالاتر و در خانواده ی بزرگتری مثل "وطن" هم وجود دارد.
من عضوی از این خانه ام. عضوی از این خانواده ام. اصلا همه ی اینها را گفتم که به همین نکته برسم. کوچکترین تصمیمات این دولت، چقدر نرم و گاهی خشن همه ی ابعاد زندگی مرا، از رنگ شال تا روحیه، تحت تاثیر قرار می دهد.
پس از من، من جوان نباید انتظار داشت که سکوت کنم.
این روزها بارها و بارها به پدران و مادرانمان در تربیت نسل ظلم ستیز و مبارز تبریک گفته ام.
بارها و بارها عدم وجود رسانه یی "ملی" و نه حکومتی را احساس کرده ام. که این روزها مغز من و هم نسلا ن مرا باید گروهی دیگر تغذیه کند و سیاسیون خانه ی من مشکلاتشان را با خانه ی دیگری، مطرح کنند.
با خودم از قدرت می گوییم و از بهای آن؟!!!از نظام می گوییم و بهای آن؟ با خودم همیشه می گویم، اسلام برای مردم است و نه مردم برای اسلام. حکومت برای مردم است و نه مردم برای حکومت.
منظور من تنها شرایط انتخابات و یا ادعاهای بعد از آن نیست. چون موضع من بی طرفانه بود و سعی می کنم باشد.
دل من و هیچ کسی نمی خواست که جریان به اینجا کشیده شود و باز هم ما، اعضای کوچک خانه، قربانی باشیم. قربانیان دستهای کثیف سیاست!
کسی که خودش از یک "راه" به پیروزی رسیده، نمی تواند از این "راه" آسیب پذیر باشد. باید "کسی" شد و بعد عمیق "کار" کرد. کاش همه چیز نرم تر پیش می رفت. کاش "سینه ی من، سنگ قبر آرزوها نبود".
کاش مرا ببینند. کاش نداها و سهراب ها و .... را ببینند.
حکومت هایی که سرگذشتشان را در تاریخ خوانده ایم. با گوش نکردن به "مطالبات صدای معترض" - چه منطقی چه غیرمنطقی- تنها بدست خود، گور خود را کنده اند.
در گوش هر کودکی که به دنیا می آید باید زمزمه کرد : حکومت با کفر می ماند ولی با ظلم نه.
ما اعضای خانه چیزی بیشتر از شنیده شدن صدایمان نمی خواهیم. جز عدالت، جز آزادی فکر!
من به عنوان عضو جوان این خانواده، فقط کمی دلم شادی می خواهد.
***در ادامه : همدم این روزهایم، آهنگ های بی نظیر " یانی " است.
اما ...
من همچنان خواب بودم .

حالا که دانشگاه داره تموم میشه ، دارم به دوستی هام فکر می کنم. به آدمایی که بعضیاشون مثل آدم برفی بودن برام و بعضیاشون خیلی عمیق مهمون دلم شدن، بعضیا هم بودو نبودشون فرقی به حالم نداشت و نداره ...
خاطرات تلخ و شیرینی که باعث شد فکر کنم ۱۰ سال بزرگتر شدم.
اگر بخوایم طبق قوانین فیزیک به آدما نگاه کنیم ؛ ۲ نوع حرکت دارن. یکی نسبت به خودمون که همون پیشرفت کردنه و یکی حرکتی که دیگران نسبت بهت دارن و تو مثه یه آدم ساکن بهشون نگاه میکنی.... بعضیا تند و سریع از کنارت میگذرن ، بعضیا ممکنه عمیق تر بهت نگاه کنن ( به اندازه چند سال ) و بعضیا به ذوب شدن یه نگاه.
مهم نیس نگاهمون برای چن وقت ، چن ثانیه چن لحظه چن روز چن سال تلاقی کنه ....
رهگذر کوله بار خوبی ها رو برام بزار....
رهگذر می خواهم با این کوله بار زندگی کنم.
انتها ---- دمای هوا : ۷۰درجه ، رطوبت : ۱۰۰% ، مدار استوا